دیروز روز خیلی قشمولنگی بود ..............
رفتم ورامین ...
یونیه خودم .....
واسه ادامه ی کارای انتقالی که معاون نبود ....
در عوض کلی خوش گذشت .....
با نگین رفتیم ...
بچه ها که دیدنم دیگه دانشکده داشت منفجر میشد
خیلی دلم تنگ شده بود واسشون .....
دیگه همه کلاساشونو تعطیل کردنو نرفتن و دور هم بودیم ....
شادی ٬ شکوفه ٬ ارسلان ٬ حامد ٬ سارا ٬ اشکان ٬ فردی معروف به پشه
٬ حسام ٬
ساناز ٬ بیتا و .....
کلی دلمون واسه هم تنگ شده بود.....
کلی هم اصرار دارن که برگردم یونیه خودمون .....
ولی باز ۲ دلم ....
............
رفتیم ملک
واسه صرف ناهار .............
اسمشو شنیدم کلی خندم گرفت ..... تو این مدت که اونجا نبودم .. چه رستورانایی باز شده
عجیبن غریبا .....
( به قول استاد ایین دادرسیم )
!!!!!!!!!
بعد از ظهر بازگشتم به خانه ... !!!!!!!!
به این صورت....
احتمالا هفته ی دیگه باز میرم که معاونو ببینم .....
..................
فردا هم با هانی قراره بریم کوووووووووووووووووووووووووووه
ساعت ۷ باید بیدار شم
این قسمتش خیلی سخت میباشد .....
ولی بسی حال میده ..هوا سرد ... میخوایم اورستو فتح کنیم به امید خدا ..............
............
روزای قشنگی هستند بسی .....
اگه زمین هم سفید شود قشنگ تر میشوند .............. 